منو تنهایی و مرور خاطرات
منو غم آواز و سه تارو سوز ترانه
منو این خاطرات عاشقانه
منو غمهای هجری بیکرانه
اشک حلقه زده به دنبال بهانه
منو این هیاهوی شاعرانه
قول بده خواهي آمد ، اما ...
هرگز نيا !!!
اگر بيايي ، همه چيز خراب ميشود ...
ديگر نميتوانم اينگونه با اشتياق ،
به دريا ها و جاده ها خيره شوم ...
من خو کرده ام به اين انتظار ... به اين دلتنگي ها و ...
اين گريه هاي شبانه ... !!!
اگر بيايي ، من چشم به راه ِ چه کسي بمانم؟
مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت
تشنه اين چشمه ام چه سود خدا را
شبنم مرا نه تاب نگاهت
جز گل خشكيده اي و برق نگاهي
از تــو در اين گوشه يادگار ندارم
زان شب غمگين كه از كنار تــو رفتم
يك نفس از دست غم قرار ندارم
اي گل زيبا بهاي هستي من بود
گر گل خشكيده اي ز كوي تــو بردم
گوشه تنها چه اشك ها فشاندم
وان گل خشكيده را به سينه فشردم
آن گل خشكيده شرح حال دلم بود
از دل پر درد خويش با تــو چه گويم
جز به تــو درمان درد از كه بجويم
من دگر آن نسيتم به خويش مخوانم
من گل خشكيده ام به هيچ نيرزم
عشق فريبم دهد كه مهر ببندم
مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم
پاي اميد دلم اگر چه شكسته است
دست تمناي جان هميشه دراز است
تا نفسي مي كشم ز سينه پر درد
چشم خدا بين من به روي تــو باز است
مال منی و به اندازه دلم
بغض شبانه که از راه می رسد

خورشید وار می آیی مقابلم
حالا که از تـــو به دریا رسیده ام
پس کو بساط رسیدن به ساحلم
شنای من قسمت نبود تا در کنار هم بمانيم
شايد اين سر نوشتی است که برای ما رقم خورده است
دور از هم ولی با هم
هميشه از خودم می پرسيدم که چقدر با جدايی فا صله دارم
هيچ گاه فکر نمی کردم که جاده پر اندوه جدايی اين قدر نزديک باشد
ولی خيالی نيست چرا که جای داشتن در کنار هم مهم نيست
جای گرفتن در قلب هم اصل است
صادقانه بگويم :
هميشه در قلب و ذهنم جای داری
قلم ناتوانم از نوشتن نام عشق گريزان بود
اما روزی او هم نوشت
چرا که تو معلمش بودی ..هنوز نجوای دل عاشقت را به ياد دارم
همان که الهام دهندهء روحم بود
و خاطرهء زندگيم شد
شايد با تــــو بودن خيلی وقت است که گذشته
اما با فکر تــــو بودن هنوز هم باقی است
اندوه
دلم دریاچهء اندوه و درده
نگاهم کوچه ای خاموش وسرده
ببین این لحظه های با تـــو بودن
به شهر کوچک قلبم چه کرده
از بچگی به من گفتند دوست بدار حالا که دیوانه وار او را دوست دارم به من میگویند فراموش کن
از من ای هستیه من دور مشو که مرا بی تـــو تمنائی نیست
بخدا غیر تـــو ای راحته جان در دلم بهر کسی جائی نیست
جز تمنایه دو چشمه سیهت به دلم حسرته بینائی نیست
قطرهء اشکم و جز سینه تـــو منزلم در دل دریائی نیست
ار من پرسیدی من را بیشتر دوست داری یا زندگی را ؟
من گفتم زندگی و تـــو قهر کردی و رفتی ولی حیف نمیدانستی همه زندگیه من تـــو هستی
غریبه
تــــو يک لطف خدايی
نور چشمان منی
هر کس تــــو را ببيند شفا ميگيرد
بيا تا دلم شفا بگيره
هر کس تــــو را دوست داشته باشد عشق را می يابد
بيا تا دلم از عشق سيراب گردد
ميدونم که دلت منو ميخواد
اينجا يک غريب منتظر تــــوست
بيا و اين غريب رو خوشحال کن
بيا و اين غريب رو آزار نده
اينجا يک غريب منتظر تــــوست
عشق ماندگار
من که می دانم شبی عمرم به پايان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا سر گرم بزم و مستی ام
مرگ ويرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشم
من که می دانم به دنيا اعتباری نيست
بين مرگ و آدمی قول و قراری نيست
من که می دانم اجل نا خوانده و بيدادگر
سر زده می آيد و راه فراری نيست
پس چرا عاشق نباشم
من چرا دل به تـــــــــو دادم كه دلم ميشكني 
دل و جانم به تــــــــو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند رقيبان كه تـــــــو منظور مني
ديگران چون بروند از نظر از دل برون
تــــــــو چنان در دل ما رفته كه جان در بدني
سرانجام
مرا عمري به دنبالت كشاندي
سرانجامم به خاكستر نشاندي
ربودي دفتر دل را و افسوس
كه سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشكي هم فشاندي
گذشت از من ولي آخر نگفتي
كه بعد از من به اميد كه ماندي
سیه چشمی به کار عشق استاد
درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد
آسمان را ابرهای پر زبغز پوشیده است
در دلم گویی امید دیدنش پوسیده است
دیگر از این دل صدایی بر نمی آید ولی
خوب میدانم دلم در خون خود جوشیده است
باز دردی تازه راه این نفس ها را گرفت
بر لبان ساکتم لبخند شوق خشکیده است
دست من انگار دیگر از سر عشق و صفا
خط نمیخواهد نوشتن چون که غم بوییده است
من چه میگوییم کنون غم در دلم قوت گرفت
گندم بی همزبان روی از همه پوشیده است
کاش این ابرهای بغض آلوده شهر من کنون
گریه را آواز سازند ... تنم خشکیده است
اشک میخواهم ولی در چشمه سار چشم من
جای اشک انگار گل ماتم کنون روییده است
دوستان ای دوستان ... ای غمگساران دلم
دیگر از این پس دل گندم به درد آلوده است
گندمک دیگر از این روزهای غمگین و کبود
نا امید گشته ... دل از شوق بهار بریده است
دور
يك روز تا غروب سفر كردم
دنيا چه كوچك است
وين راه شرق و غرب چه كوتاه
تنها دو روز راه ميان زمين و ماه
اما من و تــــو دور
آنگونه دور دور كه اعجاز عشق نيز
ما را به يكديگر نرساند ز هيچ راه آه
چشم من روشن
كه دل از دوري رويت چه كشيد 
سوخت در آتش و خاكستر شد
وعده هاي تو به دادش نرسيد
داغ ماتم شد و بر سينه نشست
اشك حسرت شد و بر خاك چكيد
همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روي تو سپيد
جان به لب آمده در ظلمت غم
كي به دادم رسي اي صبح اميد
آخر اين عشق مرا خواهد كشت
عاقبت داغ مرا خواهي ديد
دل پر درد "حمید" مشكن
كه خدا بر تو نخواهد بخشيد













